تبلیغات
عفاف و حجاب - خدا معدن خوبی‌هاست
حجاب سنگری است محکم که زن را از نگاه مردان شیطان صفت مصون ومحفوظ نگه می دارد.
 
خدا معدن خوبی‌هاست
نویسنده : ایمان دانشخواهی | تاریخ : 16:02
خدا معدن خوبی‌هاست، آن‌قدر خوبی نزد خدا هست كه نه چشمی دیده نه گوشی شنیده.

از دنیا كه به درگاه خدا باز می‌گردیم، كارهای خوبمان را هدیه با خود می‌بریم. خدا معدن خوبی‌هاست. آن‌قدر خوبی نزد خدا هست كه نه چشمی دیده نه گوشی شنیده. ما اگر  جای خدا  بودیم،  چه می‌كردیم؟ 

خدا معدن خوبی‌هاست، آن‌قدر خوبی نزد خدا هست كه نه چشمی دیده نه گوشی شنیده.

از دنیا كه به درگاه خدا باز می‌گردیم، كارهای خوبمان را هدیه با خود می‌بریم. خدا معدن خوبی‌هاست. آن‌قدر خوبی نزد خدا هست كه نه چشمی دیده نه گوشی شنیده. ما اگر  جای خدا  بودیم،  چه می‌كردیم؟ 

با كسی كه خوبی را به معدن خوبی باز می‌گرداند و به صاحب معدن می‌گوید: هدیه برایت آورده‌ام، چه باید گفت؟ صاحب معدن اگر بگوید: «این خوبی كه تو برای من هدیه آورده‌ای، از همین معدن من، سفر كرده و آمده و آمده تا به تو رسیده؛ پس در واقع، این كار خوب، هدیه من است به تو نه هدیه تو به من...» حرف نابجایی زده ؟ ولی خدا كار خوب ما را نه تنها به عنوان هدیه می‌پذیرد بلكه اگر بخواهیم، حاضر است آن را از ما دوباره بخرد. این از بزرگواری و بی‌نیازی خداست.
می‌گویند در زمان مامون، خلیفه عباسی، یك عرب بادیه‌نشین، روزی به درگاه مامون آمد و ‌گفت كه برای خلیفه هدیه آورده‌ام.  وقتی او را به حضور خلیفه بردند، معلوم شد كه این مرد بیابان‌نشین، در كناره‌ای از بیابان خشك و سوزان، آبگیری زلال یافته، آبی كه شیرین‌تر از آن در عمرش ندیده بوده. پیش خودش فكر كرده  كه اگر این آب بی‌نظیر را برای خلیفه هدیه ببرم؛ شاید  جایزه‌ای در برابرش بگیرم و زندگی‌ام تكانی بخورد . وقتی خدمتكاران خلیفه سر مشك مرد بادیه‌نشین را باز كردند و كاسه‌ای از آن آب برای خلیفه بردند، اولین جرعه‌ای كه از گلویش پایین رفت، تا آخر ماجرا را فهمید. آب شور و تلخ‌مزه‌ای بود ولی عرب بادیه كه هرگز جز آب‌های مانده از باران و ته‌نشسته در گودال‌ها نخورده بود، در عالم خودش فكر می‌كرد كه آب بهشت پیدا كرده است. خلیفه به روی خودش نیاورد و توی ذوق آن بیچاره نزد. كلی از طعم و مزه و زلالی آب تعریف كرد و حسابی تشویقش كرد و گفت: جایزه بزرگی پیش من داری فقط به یك شرط و آن شرط این است كه از در كاخ كه بیرون رفتی، مستقیم به نزد قبیله‌ات در بیابان بازگردی و در بغداد توقف نكنی. بعد دستور داد هزار سكه طلا به او بدهند و روانه‌اش كنند. بعد نزدیكان خلیفه از او پرسیدند كه آن شرط برای چه بود؟ گفت: اگر او به داخل شهر می‌رفت و آب عظیم رود دجله را می‌دید كه چگونه پر نیرو و زنده و بی‌حساب از دل بغداد می‌گذرد، می‌فهمید كه آب مشكش هیچ نیست. ترجیح دادم كه در این خیال بماند كه برای من آبی به زلالی و شیرینی آب بهشت آورده ولی خجالت نكشد .  


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
Web Template By : sarbazgomnam08